تبليغاتX
این نیز بگذرد....
احوالات یومیه

 

 

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

 

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

این سفر رفتن ما به دارزین هم حکایتی داشت

روز دوشنبه قرار بود با رضا بریم دارزین ، قرار بود راجع به قلعه های بین راه بم و دارزین یک سری بررسی انجام بده برای پایان نامه اش .

اول که دارزین پیدا نمیکردیم ، بعد هم که پیدا کردیم جادش در دست تعمیر بود ، بالاخره وارد دارزین شدیم با تعریفهایی که از دارزین شنیده بودیم گفتیم خیلی باید بزرگ باشه ، بزرگ بود ولی بر خلاف تصور ما جمعیت چندانی نداشت و بیشتر باغات هم خشکیده بود .

 دارزین

 خلاصه بعد از وارد شدن و یک چرخ کوچک داخل شهر از یک طرف که یک راه خاکی هم بود در حال خروج بودیم که ماشین توی شنها یک کم خزید .

رضا بهم گفت فکر کنم ماشین توی شن گیر کنه .

من زدم به بیخیالی که اگه گیر کردما زیر سایه مینشینیم و میگم رعیتها ماشین رو در بیارن . ، هنوز حرفم تموم نشده بود که ماشین گیر کرد . رضا که سکته ناقص رو زد . عجب آدم جوشویی هست. منم گفتم بیا فعلا صبحونه بخوریم من در عرض 20 دقیقه میارمش بیرون ، البته این 20 دقیقه یه کم بیشتر طول کشید ونزدیک 2 ساعت شد، عجب زوری زدیم با دست این شنها رو بیرون میکشیدیم بیا و تماشا کن.

شن

آخرش هم به کمک مردم تونستیم بیاریمش بیرون ، ناگفته نماند که نزدیک بود یک کامیون ده چرخ هم گیر بیفته

اونجا هم گفتن برای چی اومدین ، ما هم از ترس اینکه نگن قاچاقچی عتیقه هستیم  گفتیم : کارمند میراث فرهنگی هستیم.

از دارزین حرکت کردیم به طرف بم . بین راه کشیدیم کنار من پای ماشین موندم رضا هم با پای پیاده به طرف قلعه ها حرکت کرد .

دارزین 

دارزین

 بهش گفتم موبایلت رو ببر گفت : احتیاجی نیست. یک ساعتی که گذشت ماشین گشت کشید توی جاده وگفت : اینجا چکار میکنی . ما هم یک ساعت توضیح دادیم که اومدیم چکار .علی الظاهر ما نزدیکی همونجایی بودیم که پارسال آدم کشته بودن .

حدود 3 ساعت بعد دیدم توی اون بیابون یکی دار میاد طرف ماشین سریع یک کارد اره ای که جلوم بود انداختم تو جیبم و آماده این که اگه طرف خواست کاری بکنه ترتیبشو بده

خوب که نگاه  کردم دیدم رضا با گوشهای آویزون و زبون بیرون افتاده کلش کلش داره میاد ، رسید بهم گفت نامرد میومدی دنبالم من از کجا دارم بهت اشاره میکنم.گفتم آخه چلمنگ من که گفتم موبایل رو ببر اس ام اس بده .خلاصه بعد از اون هم رفتیم بم و برگشت به طرف کرمون یه سر هم دوباره به دارزین زدیم . چون بعد از بیرون اومدن ماشین یادمون رفت از 2تا برجی که بود عکس بگیریم.

 

دارزین 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

بالاخره تکلیفمون معلوم شد ، اول شهریور ماه به خدمت مقدس سربازی اعزام میشیم

solger

 تا جانانه به وطن خدمت کنیم.

به چپ چپ به راست راست گروهان قدم رو  یک دو سه  یک دو سه ..............

سربازی 02

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

ما آخر نفهمیدیم که توی این مملکت مردم با کدوم ساز باید برقصند!!!!!؟؟؟؟؟

یه روز به زور چادر رو از سر مردم میکشن ، مردا رو مجبور به پوشیدن لباس مدل خارجی (کت و شلوار) به جای قبا میکنند.

یه روز به زور مردم رو مجبور به پوشیدن میکنند.

هر دوتا حکومت میخوان خودشون رو تحمیل کنن حالا چه به اسم شاهنشاهی باشه چه جمهوری اسلامی ، هر دوتاش دیکتاتوریه .

آخه اگه ملتی حتی نتونه خودش برا لباس پوشیدن خودش تصمیم بگیره پس چه کار میتونه بکنه؟؟؟؟؟؟

یه بودجه عظیم از جیب مردم خرج میشه و دقیقا نتیجه عکس میده . پول مردم علیه مردم..........

امروز از نزدیک  شاهد صحنه های برخورد بودم مردم که فقط هاج و واج نگاه میکردن ، خیلی مضحک بود.

هم قیافه دخترک هم قیافه اونایی که داشتن باهاش برخورد میکردن .

نمیدونم به کجا داریم میریم اینم با این سرعت !!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

بعضی وقتا آدم قاط میزنه ، میگه : بی خیال میزنم زیر همه چیز، میشم گوسفند مثه اونایه دیگه. دنیا پوچه بیخیال گربه................

ولی یه مقدار که میگذره به حکم آدم بودن و به طبع اون امید داشتن برمیگرده ودوباره شروع به فکر کردن مثبت میکنه میاد تو جاده آسفالته و شروع به حرکت میکنه ولی باید حواسش باشه که تخت گاز نره که باز جوش بیاره ، به موقع بزنه کنار ماشین(خودشو) چک کنه. ببینه چقدر راه اومده ، چه جوری اومده ، چقدر راه مونده ، راه چه جوریه وباقی راه رو با چه سرعتی باید بره . خیلی مهمه که برنامه ریزی کنه که نه بنزین تموم کنه . نه ماشینش جوش کنه ونه هیچ مشکله دیگه ای براش پیش بیاد که بتونه به مقصد برسه.

اگه دقت نکنه باز قاط میزنه و میگه بیخیال همه چیز ......................

ولی نمیدونم که چرا باز ته دلم امیدوارم که اوضاع همیشه اینجوری نمیمونه

معمولا هم همه میگن تو خیلی خوش خیالی و خل وضع....

 به قول حافظ : بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم

 

خدا رحمت کنه شاملو رو با این شعر قشنگ

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شامِ مرگ زای

چندین هزار چشمۀ خورشید

                                   در دلم

می جوشد از یقین.

احساس می کنم

درهر کنار و گوشۀ این شوره زار یاس

چندین هزارجنگل شاداب

                                ناگهان

می روید از زمین.

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

عجیب دلم هوای سیب زمینی سرخ شده کرد   اما کو غیرت.........
+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

بالاخره امروز کتاب جامعه شناسی خودمانی رو تموم کردم بسی حال نمودم از تحلیل و بررسی و بسی متاسف شدم از احوالمان از عادات بدی که ما ایرانیان داریم و یکسره در یک دور باطل سرگردان و منتظر قهرمان و معجزه ایم و غافل از خودمون . می خواستم طبق معمول بگم که این نیز بگذرد ولی دیدم که این فعلا نمیگذرد و حالا حالاها اسیرشیم ، منظورم اسیرعادات واخلاق خودمون هستیم ولاغیر .

توصیه میکنم یک بار هم که شده بخونیدش ، ارزشش و داره

 

 

این شعر مرحوم ملک الشعرا بهار رو هم که در آخر کتاب بود مینویسم (بدون شرح)

 

این دود سیه فام که از بام وطن خاست             از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برامد زچپ و راست        از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد ، از غیر ننالیم              با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست            از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم                       بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست             از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است       زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی ، نه تعدی زکلیسا                 از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم ! این چه خیالیست            بیداری ما چیست ؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست          از ماست که بر ماست

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

امروز کتاب جامعه شناسی خودمانی رو شروع به خوندن کردم . چند نفر قبلا بهم توصیه کرده بودن که بخونم تا امروز که وقت شد . این بنده خدا (حسن نراقی) خیلی زحمت کشیده و موشکافانه مسائل رو بررسی کرده . البته کتاب رو هنوز تموم نکردم ، ولی تا اینجا که خیلی لذت بردم .

مطالعه شو توصیه نمیکنم  چون هنوز تمومش نکردم  حالا بعدا بیشتر توضیح میدم .

 

یک نکته دیگه هم که امروز اتفاق افتاد مربوط  به علی میشه که از گفتنش معذورم ولی خنده داره به من اعتماد کنید و بخندید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

                     بودن یا نبودن ، مسئله این است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

صبحی یه SMS جالب از یکی از دوستام رسید که حیفم اومد نذارمش اینجا

              2چیز هیچوقت از یاد انسان نمیرن

        1.دوست خوب

        2.روزهای خوب

 یه چیز هم هست که هیچوقت از دل آدم بیرون نمیره :

                                            روزهای خوبی که با دوست خوب گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

امروز قرار بود احمدی نژاد بیاد کرمون . پدرمون در اومد ، شهر که دو تکه شده بود از این ور می خواستی بری اونور( با ماشین و موتور) دقیقا باید شهر رو کامل دور میزدی . یعنی عرض خیابونی که طی حداکثر 10 ثانیه میشد طی کنی حداقل بایستی 45 دقیقه اضافه میرفتی ، تازه ظاهرا ایشون هم با4 - 3  ساعت تاخیر اومد حالا خودتون حساب کنید علافی این قضیه رو......... ما هم که چند تا کار داشتیم ازساعت 10 معطل شدیم تا مغازه های آزادی و خیابون شریعتی باز بشن که نشدن و ما هم دست از پا درازتر برگشتیم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

این چند وقت اتفاقات جالب ، تلخ و شیرینی افتاد.

بعضی هاشون خنده دار  بعضی هاشون هم اشک آدمو در اوردن

بعضی هاشون قابل گفتن و بعضی هاشون مگو

تجربیات ارزشمند از برخورد با آدمای مختلف . حالا خلاصش میکنم

به نظرم اگه یه آدم بیکار باشه و بخواد از زندگیش لذت ببره فقط کافیه بشینه و به کارای این چرخ گردون بخنده

این آدم به این زودیها نمیمیره چارلی

مگه اینکه از خنده روده بر بشه و بمیره والا مرگش علت دیگه ای نمیتونه داشته باشه.

مثال این شعرو که میگه : یکی جونشو بخشش میکنه با عظت نفس یکی بهر یه لقمه نون تمنا میکنه رو به چشم دیدم. فقط تونستم بهشون نگاه کنم و یکیشون رو با تمام وجود تحسین کنم و به اون یکی از ته دل بخندم .

حالا نمیدونم اونای دیگه بهم نگاه میکنن بهم میخندن یا تحسینم میکنن ااااااااوووووو  چه کلاسی برا خودم میذارم

 Some body stop me

آدما رو وقتی نگاه میکنی خیلی عادی از کنارشون رد میشی ، ولی وقتی بهشون دقیق نگاه میکنی میبینی هر کدومشون دنیایی هستن ، کف آدم میبره   چون ما آدما معمولا فقط خودمون رو میبینیم وحس میکنیم فقط ما معنی زندگی رو میفهمیم توی فضا و مکان خاص و محدودی خودمون رو محصور کردیم .

قسمت اسرار مگو رو هم که نمیشه گفت . ولی اونا هم خالی از لطف نیستن و بعضی وقتا که میشینم برا خودم تعریف میکنم میخندم .

حالا قسمت عمومی رو به تدریج مینویسم .

                                    ولی خوبیش اینه که این نیز بگذرد...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

باز آمدم چون عید نو  تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را  چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اختر بی آب را  کین خاکیانرا می خورند

هم آب بر آتش زنم  هم بادهاشان بشکنم

 

امروز همچون آصفم  شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان  در پیش سلطان بشکنم

 

من نشکنم جز جور را  یا ظالم بد غور را

گر ذره ای دارد نمک  گیرم اگر آن بشکنم

 

گر پاسبان گوید که هی  بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد  من دست دربان بشکنم

 

چرخ ار نگردد گرد دل  ازبیخ واصلش برکنم

گردون اگر دونی کند  گردون گردان بشکنم

 

موج

 

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وارخود  استون کیوان بشکنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط مهدی  |