تبليغاتX
این نیز بگذرد....
احوالات یومیه

 

 

یه چند وقت بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

اين راه به جنگ ختم مي‌شود

احمد زيدآبادي

زیدآبادی

جنگ هميشه هم گزينه‌اي انتخابي و از پيش تعيين شده نيست. بسياري اوقات اختلاف منافع دو كشور به سمتي سير مي‌كند كه جنگ ناخواسته بر آنها تحميل مي‌شود. به نظرم اختلاف بين ايران و آمريكا نيز از همين جنس باشد.

دولت‌هاي آمريكا و ايران هيچكدام علاقه‌اي به بروز جنگ و درگيري با يكديگر از خود نشان نمي‌دهند و كساني هم كه بوش و احمدي نژاد را به علاقه براي آغاز جنگ متهم مي‌كنند به باور من، طامات مي‌بافند.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

می خواستم همون روز نیمه شعبان آپ کنم

ولی احتمالا چون گرفتارم ، امروز پیشاپیش تبریک می گم

این عید بر منتظران مبارک.......

گل

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ  دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتی زناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

ولله که  شهربی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیایانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست

وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست

 

باقی این غزل را تو ای مطرب ظریف

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

به استحضار دوستان گرامی می رساند اگر خدا عمری داد از روز یکشنبه در خدمت همگان خواهم بود و از خجالت همه در مییام

البته با یه دونه آچار برای آچار کشی جمیع رفقا.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

بالاخره گره باز شد البته نه با دست و دندون بلکه با منگنه

سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

عجب حکایتی داره این کارهای قاطی من...........

خودم هم نفهمیدم چه کار کردم .

حالا ببینم گره ای که دیروز زدم خودم می تونم بازش کنم حالا چه با دست و چه با دندون ، ولی میدونم که با کارد نمیشه . چون ممکنه طناب رو پاره کنه......

گره 01

امیدوارم که بتونم تازه طناب رو هم دولا کنم که دوامش بیشتر بشه . همون کاری که از اول هدفم بود . ولی نمی دونم چرا گره خورد............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

لعنت به این سربازی .مثل یه غول واستاده جلوی آدم

از هر طرف که می خواهی بری سنگ میندازه جلوی پات .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

امروز عجب روز ضد حالیه......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

یک ابتکار...

اینجانب در راستای تکمیل دوره های خانه داری خود امروز توانستم بر اشکی که از چشم هنگام پوست و خرد کردن پیاز بر چشمان مستولی می شود رهایی یابم و اسم خود را به عنوان اولین پسر خانه داری که با یک ابزار مکانیکی بر این عارضه پیروز گشته به ثبت برسانم

پیاز 01

اما دستور کار :

اول یک عدد پنکه تهیه نموده وآن را روشن می نمایید .

آن را در حالت ثابت قرار داده...

سپس خودتان کنار پنکه نشسته به طریقی که در مسیر باد پنکه نباشید

ظرفی که محتوی پیاز است را در مقابل پنکه گذاشته و شروع به پوست و سپس خرد کردن پیاز

می نمایید .

((توضیح علمی : چون باد پنکه گازی را که از پیاز متصاعد می شود پراکنده می کند و این گازها به چشم شما  نمی رسد.))

در این حالت این شما هستید که اشک پیاز را در می آورید....

پیاز 02

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط مهدی  |