تبليغاتX
این نیز بگذرد....
احوالات یومیه

 

ظهری داشتم خبر کشته شدن غیر نظامیان فلسطین به دست ارتش اسرائیل رومی خوندم . خیلی ناراحت شدم.

امشب وقتی خبر تصویرشو دیدم  ، علی الخصوص اون بچه کوچکی که پدر و مادرش جلوی چشمش کشته شده بودن خیلی ، عصبی شدم.

کشتار فلسطینیها 01

تا کی این کشتار ادامه دارد.....!!!!؟؟؟؟؟؟؟

 

کشتار فلسطینیها 02

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

اگرچه من به آینده خیلی امیدوارم ولی این مقاله ای که امروز خوندم خیلی با واقعیت نزدیکه....

 

دليلي براي بدبيني

 

 

احمد زيدآبادي

۱۸ خرداد ۱۳۸۵

آدم هر چند هم كه خوش‌بين باشد، نمي‌تواند با ديدن برخي واقعيت‌ها از بدبيني فرار كند. دلايل زيادي وجود دارد كه آدمي نسبت به آينده جامعه ايران اميدوار و خوش‌بين باشد، اما در مقابل، دلايل زيادي هم هست كه فرد را از سرانجام اين جامعه دچار وحشت و هراس مي‌كند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

چقده امروز بی حالم ....

نکنه معتاد شده باشم  اعتیاد

برم یه تست از خودم بگیرم...

با این سرعت مسخره اینترنت معلومه که آدم معتاد میشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

پنجشنبه یک همایش در مورد پیوستن ایران به W.T.O و اثرش بر اقتصاد استان کرمان توی اتاق بازرگانی برگزار شد . جای همگی خالی بود ، حالا سر فرصت گزارش کارمو می نویسم .....

(اول باید خستگیمو در کنم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

وای که چه پسر زحمت کشی من هستم . 

پدرم در اومد با این سم پاشی

یک قسمتهایی از بدنم به شدت آسیب دید . 

حالا خدا کنه خسارت سنگین نباشه........ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

 

ساعت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

 

به نظر شما من شبیه گاو هستم که باید برم اسممو توی گاوداری ثبت کنم !!!!؟؟؟؟

گاو 01

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

بالاخره بعد از شش ماه موفق شدم یک کاری رو که قولش رو داده بودم تموم کنم.

اونم برق کشی یک انبار .....

البته چون دادشم خیلی عجله داشت والا هنوز می بایست توی نوبت بمونه.

مثلا الان حدوده یک ساله قراره من یه دونه لامپ توی راهروی خونمون بکشم ولی هنوز نشده.

یا اینکه قراره یک فن کوچک توی یک مهد کودک نصب کنم ولی هنوز موفق به انجام هیچ کدومشون نشدم.

....

با خبر شدیم که یک بچه زده مودم لب تاپ  رو سوخته و تا آخر امتحانات هم ممنوع الورود به نت شده .

بابا ، مگه روی اینجور وسایل ننوشته که از دسترس اطفال(بچه) دور نگه داشته شود !!!؟؟؟ خوب به قول کرمونیا که از قدیم و ندیم گفتن : کاره بچه " پچه " .

خب بابا جان چرا به وسیله ای که به تو مربوط نیسته دست درازی می کنی ؟؟؟؟؟!!!!!!......

 البته طبق نظریات علی که میگه: درسی باشد برای آیندگان.............

در ضمن یک آگهی اعلام نیاز هم دارم :

دماغ سوخته ، لب تاپ سوخته ، پک سوخته............. می خرییم.

   

                                             لب تاپ

 

شبی جاتون خالی رفتیم کوههای مسجد صاحب الزمون با 3 تا از اوباش ....از اون بالا شهر خیلی قشنگ معلوم میشه. علی الخصوص اگه شب هم باشه .

 

خوب بهشون بگو آدمای عاقل شما که می خوایید منو بترسونین . چرا دیگه درگوشی حرف می زنین . بعد هم میگین مهدی شیشه رو بیار پایین . خوب معلومه که من می فهمم ، بعد هم قرار باشه کم بیارین . چون من بگم از حموم اومدم و باد میخوره تو سرم یخ می کنه..

 

دیروز دیدم یه پسرک داره سیگار میکشه . رفتم بهش گفتم نکش . قبول نکرد . خدا کنه بیاد اینجا و این کلیپ رو ببینه و دیگه دنبال سیگار نره....

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

عليرضا رجايي :

جنبش آزاديخواهانه مهارشدني نيست

باربد کاوه

۳ خرداد ۱۳۸۵

با عليرضا رجايي از نيروهاي ملي – مذهبي و از روزنامه نگاراني که در دوم خرداد چهره اي آشنا شد درخصوص دوم خرداد 76 گفت و گو کرده ايم. او معتقد است هيچ کس نمي تواند جنبش آزاديخواهانه ايران را متوقف کند و تا زماني که مساله آزادي در ايران حل نشود پيشرفت هم حاصل نخواهد شد.

فکر مي کنيد دوم خرداد واقعا يک حماسه بود آنگونه که طرفدارانش مي گويند؟
دوم خرداد يک اتفاق از قبل تدارک ديده شده و ناشي از تدارکات خيلي ريز و جزيي نگرانه نبود. در واقع تا حد زيادي غافل گيرکننده بود. حتي کساني که موفقيت آقاي خاتمي را پيش بيني مي کردند انتظار نداشتند ميزانش تا اين حد گسترده باشد. يک نوع احيا و بازسازي روحيه آزادي خواهي بود، که به طور تاريخي وجود دارد و به نظر مي آمد دچار انفعال شده است. يعني در آن زمان افق روشني براي آزادي خواهي ديده نمي شد. لذا مي شود گفت حداقل از اين منظر حماسه بود، به ويژه اينکه متعاقب دوم خرداد، نيروهاي وسيعي در جامعه ايران آزاد شدند. نيروهايي که قبل از آن شايد خيلي به حوزه سياسي نمي انديشيدند. آنها بعد از دوم خرداد نه تنها فعالانه کار فکري کردند، بلکه در حوادث و وقايعي که بعد از دوم خرداد اتفاق افتاد هم مشارکت فعال داشتند.

وضعيت اين نيروها الان چگونه است؟
اين نيروها در معرض سرکوب شديدي قرار گرفتند. تمام تلاش نيروي ضد آزادي در ايران اين بود که اين

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

یادش بخیر سالهای 78و79

می رفتم در دکه روزنامه فروشی تا هفته نامه طنز توانا برسه ادامه کمیکهای مانا رو بخونم علی الخصوص کمیک کابوس رو .

 کابوس 01

 

وقتی می خوندمش عجب حالی می کردم .یه یک ساعتی شارژ بودم ولی  دوباره تا دوشنبه هفته بعد می رفتم تو خماری ..............

بعدش هم که سر عکس خاتمی تعطیلش کردن ، مونده بودم با چی خودمو نعشه نگه دارم........

 

توانا 01

 

دیروز شنیدم که مانا رو گرفتن.

 

 

مانا 01

یاد قدیما افتادم و رفتم هفته نامه های توانا رو بردوشتم و از نو شروع به خوندن کردم...

خدا کنه که زودتر آزاد بشه

گرچه میدانم که این نیز بگذرد........................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

امروز یه نامه جالب توی فایلهای قدیمی پیدا کردم .

دیدم بد نیست بذارمش اینجا..

وصف حاله...............

 

آری اين چنين بود معلم

معلم 01

 

نميدانم صدايم را ميشنوی يا نه، به هر حال ميگويم برای اينکه حداقل فراموش نکنم. ميگويم تا شايد سکوت کوه بشکند؛ شايد مرداب به فکر رود؛ ميگویم تا کوير اميدش را از دست ندهد؛ ميگويم تا شايد باران ببارد؛ تا رود رسالتش را از ياد نبرد.

معلم تو که رفتی سوزاندن درختان ادامه يافت، دوباره اکسير را به درختان خوراندند و خشکشان کردند و آماده سوزاندن و برایشان آینده ای جز سوختن به تصوير نکشيدند. باغبانان را به جرم ناپاکی به محکمه کشاندند و مرتد شمردندشان، آب را حرام کردند، بذر را مقید کردند، باد را چون که شايد پيغامی آورد مهر ممنوع زدند و بر سر راهش ديوار کشيدند. پرندگان آوازه خوان را پاکشان ساختند! به خاک اکسير اضافه کردند و به سفارش آنان اکسير را به ابرها نيز خوراندند تا درختان چه از خاک و چه از باران از غذای پاک استفاده کنند! آب چاه ها را که پاک پاک کرده بودند! مسیر رود را معين ساخته و انحراف از مسير را بهای نابوديشان قرار دادند.

با اين حال باز هم جويباری نا آرام گاهی راهی کج ميکرد و به باغ سرکی ميکشيد. اما خارها که همه جا کاشته شده بودند خبرش را ميرساندند تا مبادا جزء اکسیر چيز ديگری به گياهان اين باغ برسد، آنوقت کار خراب ميشود و گیاهان شک ميکنند که انگار جزء اکسير خوراک ديگری هم هست و خدای ناکرده اگر به خوراک تازه عادت کنند ديگر نميتوان ثمره مطلوبی را از باغ برداشت کرد و اين موجب آزردگی باغبانان جديد ميشود و کم کم گياهان خواستار تخريب گياهان هرز و خارها ميشوند ودر هر صورت خار هم ميخواهد باشد و حتی در مقامی رفيع تر از درختان سرو، بنابراين نميتواند اين وضعيت را تحمل کند.

اما بالأخره اين سرکشی جويبارها باغبانان را کلافه کرده بود و به چاره جويی انداخته. تمام امکاناتشان را جمع کردند تا آخر با باغهای ديگر حتی رقیبانشان پیمانی بستند و قرار شد سدی عظيم بسازند و در پشت آن آب را ساکن کنند و بعد به تصفيه خانه های مجوز دار بفرستند و از آنجا به کانالهای عايقبندی شده هدايت کنند و به اين ترتيب جويبارهای غير رسمی را خشکاندند و يا به گودالهايی که هيچ راهی به جايی ندارند فرستادند. کود خاک پای درختان را کم کردند و کم کردند تا درخت در حسرت همان کود تقلبی هم بماند و هوای تکان دادن شاخه هایش به سرش نیافتد و حتی گاهی اره های برقيشان را نيز فرا ميخواندند و درس عبرتی برای درختان ترتيب ميدادند.

همه اين کارها را انجام دادند و همه اين ترفندها را بکار بستند و مي بندند اما هنوز هر از گاهی چشمه ای از زمين ميجوشد و کمی درختان را سيراب ميکند، البته سيراب به معنای امروزی آن! ناگفته نماند که در اين باغ درختان سرسبز و بلند قامتی هم هستند که باغبان را خيلی دوست دارند و حتی ميپرستندش چون که باغبان هوايشان را دارد و قلمرويشان را گسترش داده و آنها را آزاد گذاشته که شاخ و برگشان را تکان دهند و لذتی ببرند و مقامشان را بالا برده و خوراکشان را زياد کرده، آنها هم در عوض برای باغبان خدمتها ميکنند مثلا اگر درختی بخواهد ريشه هايش را به اعماق زمين فرو ببرد تا آبی بياشامد ريشه هايش را میشکنند و یا اگر ديگری بخواهد به پرنده ای غير خودی بر روی شاخه هایش جايی برای استراحت يا خدای ناکرده آشيانه ای برايش مهيا کند آن قدر با حرکت شاخ و برگشان به اين سو و آن سو سروصدا ايجاد ميکنند تا باغبان و شاگردانش برسند!

امضاء محفوظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

علی میگه از امروز به مدت یه ماه نیست

میره مرخصی که درس بخونه !!!!!!!!!

علی در حالتی که مرخصی گرفته است...

ببینیم و تعریف کنیم.................

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

        بچه چه کارش به پارکه!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به نظر شما اگه یک پسرک .... شب نیاد خونه ، موبایلش هم جواب نده " البته خداییش این قسمت تقصیر مخابرات مسخریه (  بعد همه رو هم نگران کنه) باید چه کارش کرد تا دیگه از این کارا نکنه ؟

 تازه ساعت 12:30 زنگ بزنه بگه من با دوستم دارم توی پارک قدم می زنیم و صحبت می کنیم "اصلا به فکر گذشتن وقت نبودیم ".

آخه بگو تو که مثه .........دستپاچه می مونی غلط می کنی تا این موقع شب بیرون بمونی........

پدر و مادرت نگران  و دو تا  دهقان فداکار هم دنبالت توی بیمارستان  و پاسگاه ..........  

تازه روز بعد هم زنگ نمی زنه " چون می دونه اگه زنگ بزنه چنان آب بندیش می کنم که تا چند روز بیرون رفتن از خونه یادش بره".

 

 

تازه می خواستیم دیشب عکسشو بدیم 110 تا دنبالش بگرده !!!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو شکر علی عکس رضا رو آماده داشت منم به همین خاطر عکسشو از وبلاگ علی کش رفتم که اگه دفعه دیگه گم شد عکسش دستم باشه سریع پیداش کنیم.

 

                                                     رضا 01

.

.

.

.

به نظر خودم باید به شدت این رضا رو اعدام کرد........!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط مهدی  |