بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
قسمتی از اتفاقات یومیه من
من دیروز به استخر رفتم . من دیروز کلی شنا کردم . من دیروز در حین تمرین کلی آب وارد بینی و چشمان خود نمودم تا خوش تیپ تر به نظر برسم . من دهن خود را سرویس کردم .
من امروز سوار دوچرخه شدم تا به محل کار بروم . من احساس سرما کردم . من به خانه برگشتم و کاپشن وکلاه خود را پوشیدم تا سرما نخورم . من الان مانند معتادان پشت کامپیوتر در حال چرت زدن میباشم . خاک بر سر اینترنت شهر من . لعنت من و خدا بر مخابرات و شرکتهای اینترنت شهر من . من احساس میکنم که دوباره اینترنت رو ترتیبش رو به خاطر 13 آبان داده اند . و همچنین یاهو که ایمیل من اونجاست .
من دیگه خسته شدم خاطرات بنویسم . من خیلی کارم درسته 
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
امروز جلسه دوم کلاس برگزار شد با بچه ها علوم کار کردم . خیلی حال داد . البته ۲-۳ تا یه کم شرور بودن ولی از اونجایی که ما خودمان از اشرار دوران تحصیل بودیم از خجالتشان درآمدیم


ببینند حاضران تا برای آیندگان به یادگار بنویسند

+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
بعضی وقتها دلم تنگ میشه و احساس دلتنگی میکنم ولی نمیدونم برای چی ! مخصوصا امروز که هوا ابری هم هست . فقط کم مونده آسمون هم گریه اش بگیره . اونوقت دیگه کلا حالی به حالی میشم . یاد یکی از آشناهامون افتادم که داشت یه شعر میخوند . چه صدای گرمی داشت و چقدر صادقانه میخونه ، صداقت از چهره این مرد درستکار میباره . هر جا که هست در پناه خدا باشه ...
مخصوصا این بیت رو که میخوند :
ای گروه مردمان شادی کنید ................................ همچو سر و سوسن آزادی کنید
+
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
خب به خیر گذشت امروز با کلاس اولیها

. حالا یکشنبه آینده با کلاس سومیها که میگن خیلی ناجور هستن چه جوری باید کار کرد
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط مهدی
|